|
روزنامه صبح دانشگاه علم و صنعت
|
||
|
سخن روز:فرقي نمي کند گودال آبي کوچک باشي يا درياي بيکران...زلال که باشي آسمان در توست |
با تسليت ايام اربعين حسيني
....
از تن بي تاب من جز تيغ غمخواري نكرد
زخم روي زخم مي آمد دلم زاري نكرد
تا رسانم آب را بر تشنگان كربلا
دست حتي تا كنار خيمه ام ياري نكرد
آبرويم مشك بود و ريخت آب و هيچ كس
غير خون ديده از من آبروداري نكرد
تير بر يك چشم خورد و چشم ديگر شرم داشت
زآن سبب اشكي به روي گونه ام جاري نكرد
گرچه يك جرعه نمي نوشيدمش اما فرات
ديد مي سوزد لبان تشنه ام كاري نكرد
در غريب آباد دشت كربلا جز فاطمه
هيچ كس از اين دل تنها پرستاري نكرد
بودم اي "سوگند" اسير رشته ي عشق حسين
كس به غير او زمن رفع گرفتاري نكرد
کاش مي شد ناله ها کم مي شدند
شاپرکها شاه عالم مي شدند
ياکه اين آدم نماها، لحظه اي
آرزو دارم که آدم مي شدند
...
باز هم در قلب من بارندگيست
ماه چشمم عاري از تابندگيست
تک نگاه دستهاي خسته ام
آرزوي چند لحظه زندگي است
خسته ام از اين همه آدم نما
کارشان شب تا سحرگه بندگي است
در ميان قلبشان احساس و عشق
تا هميشه مايه ي شرمندگيست
حسرت چشمان قلبم تا ابد
يک دقيقه لذت پايندگيست
ليک در ميدان جنگ روزگار
جرم من اين بار هم بارندگيست
1) اينجا چه زود غنچه زمينگير مي شود-پروانه بي عبور زمان پير مي شود2) باغ از هجوم اينهمه گلهاي کاغذي-در قاب مي نشيند و تصوير مي شود 3) اينجا غرور برفي تنديسهاي شهر-تا هيچ مي گريزد و تبخير مي شود4) حتي صداي جاري آواز رودها-اينجا شبيه ناله زنجير مي شود 5) دستي که بايد از عشق بر دهد-همخانه با شقاوت شمشير مي شود6) اما نگاه ساده و بي آرزوي من-وقتي که بي بهانه و دلگير مي شود7)در انزواي پنجره ها گريه مي کند-از اين همه اميد عبث سير مي شود8) اينجا تمام فرصت ماندن دقيقه اي است-اي مانده کوچ کن به خدا دير مي شود...
منت خداي بزرگ را که روزنامه ي صبح و مشتقاتش را به ما داد تا در آنها شعرهاي خانم روشني را مطالعه کنيم و به نقد آنها بپردازيم. در شعر قبل خانم روشني به نکات مصداقي در شعر پرداختم و اين بار مي خواهم کمي بحث را باز تر و کلي تر کنم.
ابتدا نگاهي کلي به شعر خانم روشني داشته باشيم و بعد حمله اي همه جانبه به قوالب موزون و دلايل اين حملات. لذا کساني که به اين موضوع علاقه مندند بخش دوم اين مطلب را دنبال بفرمايند.
فرصت ماندن
اينجا چه زود غنچه زمينگير مي شود
پروانه بي عبور زمان پير مي شود
.
باغ از هجوم اين همه گلهاي کاغذي
در قاب مي نشيند و تصوير مي شود
.
اينجا غرور برفي تنديس هاي شهر
تا هيچ مي گريزد و تبخير مي شود
.
حتي صداي جاري آواز رودها
اينجا شبيه ناله زنجير مي شود
.
دستي که بايد از نفس عشق بردهد
همخانه با شقاوت شمشير مي شود
.
اما نگاه ساده و بي آرزوي من
وقتي که بي بهانه و دلگير مي شود
.
در انزواي پنجره ها گريه مي کند
از اين همه اميد عبث سير مي شود
اينجا تمام فرصت ماندن دقيقه اي است
اي مانده کوچ کن به خدا دير مي شود...
اي آسمان رحمي بکن بر اين دل ديوانه ام
بي لطف تو عمريست من در کنج اين ويرانه ام
باران نمي خواهم ولي، مهتاب را از من نگير
کاش اين دلت باور کند، من با فلق بيگانه ام
شبها ز چشمم ماه را عمريست پنهان مي کني
شايد نمي داني که من عمريست در ميخانه ام
اي آسمان شمع دلم در حسرت پروانه هاست
چرخي بزن اطراف دل،من عاشق پروانه ام
در جاي جاي خاطرم در حسرت روي توام
اي کاش مي ديدي که من از هجر تو ديوانه
گه رو به سويت مي کنم جز تو ندارم همدمي
شب تا سحر تنها منم در لابه لاي خانه ام
دل بي حضورت آسمان حرفي ندارد بيش از اين
اي کاش مي ديدي که من تنهاترين ديوانه ام
علی اسداللهی
1)می روم در امتداد لحظه ها/تا که جاری سازم اين حس غريب/می روم تا پر بگيرم از زمين/از نبودن، وهم و انکار و غريب2)می روم تا اوج انسان تا خدا/می روم تا انتهای آسمان/تا فراسوی دل پروانه ها/ تا کمی آن ورتر از رنگين کمان3)می روم تا پشت درب زندگی/هيچ کس اين بار هم در خانه نيست/ای خدا اين جا برای عاشق/عشق، زيبايي، پريدن، لانه نيست...
ابتدا بررسی سه مربع اول! به قول دکتر شفيعی کدکنی اين شعر پر است از ترکيبات جدول ضربی! اين يعنی ترکيبات به راحتی قابل جا به جايي هستند و کلا وجه ساختاری ندارند در شعر و جايگاه قابل توجيهی ندارند. به اولين بيت توجه کنيد: می روم در امتداد لحظه ها/تا که جاری سازم اين حس غريب. امتداد لحظه ها به راحتی با امتداد جاده ها يا لابه لای واژه ها قابل تعويض است! چرا اين اتفاق می افتد؟ چون مصرع دوم اين بيت توجيه مناسبی نيست برای مصرع اول و هم پوشانی ندارند. در ضمن جاری ساختن هم با زيبا ساختن و... قابل جايگزينی است.
بيت دوم اين شعر به شدت ضعف تاليف دارد. زيرا می گويد: می روم تا پر بگيرم از زمين/از نبودن، وهم و انکار و غريب. پر گرفتن از نبودن و وهم و انکار و غريب؟!! غريب چه ربطی به کلمات پيش دارد؟ مگر هر سه واژه ی وهم و نبودن و انکار مصدر نيستند پس صفت غريب اين ميان چه می کند؟ بايد يا از غربت استفاده شود يا صفت فاعلی مانند غريبی.
و در ادامه مربع اول مشکل قافيه دارد. اگر دو غريب رديف باشند(زيرا در يک معنا هستند) قافيه در اين مربع کجاست؟
در مورد مربع دوم بنده با تداخل عينيت و ذهنيت مشکل دارم. چون غير از تا فراسوی دل پروانه ها مابقی مصرعها قابل تصور عينی هستند.(هرچند بعضا با تداخل واقعيت؛ مثل اسب تک شاخ که وجود خارجی ندارد اما قابل تصور است) در مورد مصرع اول مربع دوم هم با يادآوری تلميح "معراج" تصور رفتن تا اوج انسان آسان می گردد: رسد آدمی به جايي که به جز خدا نبيند...
اما رفتن تا فراسوی دل پروانه ها آيا واقعا بيش از حد انتزاعی و دور از ذهن نيست. در عين حال با روال ساير مصرعهای اين مربع آيا می خواند؟ در ضمن دل پروانه ها باز هم جدول ضربی است و به راحتی می تواند فرضا به غم پروانه ها تبديل گردد.
مربع سوم دارای تضاد منطقی با دو مربع اول است. در دو مربع اول شاعر سعی به پر کشيدن از زندگی دارد به علت ناراحتی از وهم و انکار... پس در مربع سوم بازگشت به زندگی و آگاه شدن دوباره از ماجرا تکرار مکررات است. چون در مربع اول و دوم اين پيش زمينه به مخاطب داده شده و مربع سوم چيز جديدی به دانسته های مخاطب اضافه نمی کند. در ضمن برای "پريدن" به "لانه" احتياجی نيست. و "برای پريدن بی لانه بودن" بی معناست.
4)در ميان بی کسی ها جای من/چون قفس تنگ است، بالم بسته است/چشم هايم بس که زاری می کنند/قلبم از اشک دمادم خسته است
اين مربع از لحاظ ساختاری بيشتر قابل توجيه است. "چشمها" حشو است. چون چشمها گريه می کنند! قلب نيز با عشق قابل جايگزينی است. بازهم اين واژه توجيه ساختاری ندارد.
5)توی اين دنيای بی رحم سياه/هيچ کس آدم تر از آلاله نيست/بايد از اينجا پريد و کوچ کرد/فرصت زاری و آه و ناله نيست
هيچ کس آدم تر از آلاله نيست يعنی چه؟ آلاله چه نقشی در شعر دارد که ناگهان بی دليل وارد می شود و می رود؟ چرا آدم تر از کبوتر نه؟ يا خرگوش؟ يا نهنگ؟! در ضمن حتی اگر آلاله توجيه گردد آدم تر بودن از آن خيلی غريب به نظر می رسد، زيرا صفتی يا ويژگی خاصی برای آلاله در نظر گرفته نشده که نشان دهد آدم تر است.
6)لحظه های شهر ما مثل غروب/عاری از حس لطيف بودن است/راه دوری از نبودن های شهر/رفتن و پيمودن و پيمودن است
بنده واقعا مصرع"راه دوری از نبودن های شهر" را نمی فهمم. آيا شهر در معنای اصلی به کار رفته يا مجاز مرسل است؟ مجاز مردم؟ در هر دو صورت نبودن های شهر چه معنی ای می دهد؟
آيا جايگزينی نبودن ها با غريبی ها با توجه به بسامد زياد غريب در شعر بيشتر قابل توجيه و با معنا تر نيست؟!
در مورد مربع 7 هم چون کامل چاپ نگشته اظهار نظر نمی کنم.
اما نقدی کلی. معتقدم چار پاره به علت باز بودن فضای قوافی بايد بسيار مورد مداقه قرار بگيرد و شاعر حداکثر استفاده از قافيه های بکر را ببرد. اما اين شعر با قافيه های بسيار آسان اين امکان را از خود گرفته بود. در عين حال چارپاره چون شعری است که از دل شعر نو برخاسته بايست کسی دست به نوشتن آن می زند با سير آن آشنا باشد. فروغ فرخ زاد، نادر نادرپور ،فريدون مشيری و سهراب سپهری هرکدام قبل از شروع نو سرايي چارپاره نويس بوده اند. در عين حال اين چارپاره بسيار بی دقت نوشته شده و شاعر بسيار سريع احساس خود را در وزن ريخته و وزن چيزی است که بسياری را فريب می دهد چون سخن را برجسته می سازد. اما با گرفتن وزن از اين چارپاره به کلام جديدی بر نمی خوريم. بازهم طبق معمول مطالعه ی اشعار گذشته را پيشنهاد می کنم با توجه به اينکه به استعداد شاعر اين چارپاره واقفم.
مي روم در امتداد لحظه ها
تا که جاري سازم اين حس غريب
مي روم تا پر بگيرم از زمين
از نبودن ،وهم و انکار و غريب
...
بازيگر سوگنامه پشيماني است
و انسانيت،مسافري ست،رها شده
در کوره راه بيهودگي
و عشق،
جوهره ي وجود،
چشمه اي است گمنام
در اعماقي ملتهب از گناه
زمين در مدار مقدر خويش در نيايش
دشنام گويان
شانه به شانه ياس و دلتنگي
با کوله باري از مرواريدهاي بدل
و بيمناک از بدرودها
جويندگان حياط در ظلماتيم
با هر رنگ تاول مي ترکانيم
و از پي هق هقي فروخورده
خاموشي را
بي رنگ ترين کنايه بي کسي را،
سلام مي گوييم
باد
شانه هاي خسته مان را
با بي وزني سيال خويش،به هم درمي پيچد
چون در هم پيچيده شدن پيکر کودکي،
کودکي سراپا اشتياق،
اشتياق پرس و جوي حال پرستوها،
پرستوهاي آشيان بسته بر سپيدارهاي لخت
در سراشيب سقوط،
سقوط از نردبان شعري عاشقانه و بلند
بر سنگفرش
به خويش درميپيچم
و خاموش مي نشينم
بلوط هاي کهنسال،در زوزه هاي باد
دست افشاني مي کنند
ابليس
بر سکوي آرزوي برآورده ي خويش
بر پا خاست
آه،
انسان مرده است...
سوگند روشنی
... و من تنها،دوباره با سکوت و آسمان و یک بغل بغض فروبسته،وچشمانی که می گرید دمادم،اشکهایی پاک و نورسته،و یک ساحل و یک دریا و شن هایی پراز تنهایی و تردید،جای پا و جای پا و جای پا...
و دریای دلم عمریست طوفانیست،می گرید به حال دسته شن هایی که هر لحظه، به زیر پای صدها پا
چه تصویری ! چه ترسیمی!چه غوغایی!
من دلم می گیرد
وقتی
به کابوس هراسناک بشر
می اندیشم.
دلم می گیرد
وقتی حساب می کنم
چندین هزار ساعت
وقت مفید تفکر
با این مقوله
مشغول بوده است.
من از مرگ ناگزیر خویش
آگاهم.
اما
از ابهت دروغین مرگ،دلم می گیرد
و دلم می سوزد برای زندگی
که غریبانه رها شده است.
من دلم می گیرد
دلم می سوزد
دلم می ترکد.
ای هم دمان
ای یاران
ای دیگران
باور کنید که مرگ،دشمن زندگی نیست.
هم چنان که
زمستان
دشمن گندم نیست.
سن،دشمن گندم است.
... این را هزاران سال دیده ایم.
و عجبا
که زندگی
هم چنان هدر می دهیم.
هرچه که باشد
بهشت
دوزخ
یا هیچستان.
"هادی گل زاده"
آیینه سکوت همچون ترم گذشته به لطف شما پربار خواهد شد،پس بار دیگر تنهایمان نگذارید و هرآنچه برخاسته از دل و احساستان است را برایمان بفرستید تا در این ستون چاپ شود.
|
|